نورانورا، تا این لحظه: 14 سال و 27 روز سن داره

دختر ما نورا

تولد دخترمممممممممممم.

نورا جان تو توی اولین ساعت بامداد 1 مهر به دنیا اومدی عشق من. 31 شهریور ماه بود که من نماز خوندم شام خوردم . و داشتم موهام را خشک می کردم مادر جون و بابا یی داشتند شام می خوردن که من احساس کردم داره شکمم درد می گیره رفتیم بیمارستان و فهمیدم که موقع به دنیا اومدن گل دخترمون. من و بابایی بسیار خوشحال بودیم . من و بابایی دائم از خدا می خواستیم که تو سالم به دنیا بیایی و نیازی به رفتن توی دستگاه را نداشته باشی . خدا روشکر دخترم سالم بودی من موقع زایمانم به امام زمان متوسل شدم یه احساس عجیبی داشتم نورا دوست داشتم زود تر ببینمت عزیزم با شنیدن صدات هنگام  عمل و دیدن چهره ی پاک و معصومت بغض گلوم را گرفت . عزیزم . روز متولد شدنت عزیزم برای من ...
5 مهر 1391

بدون عنوان

سلام مامان طلا دخمل گلم .الان که دارم این یادداشت را برات می زارم شما داری به بنده لگد می زنی . چهارشنبه که رفتم دکتر صدای قلب ناز نازیت را شنیدم . دکتر بادستاش تورا حس می کرد وتورو تکونت داد دخترکم . بعد رفتیم سونوگرافی و یه کوشولو دیدمت . عزیزم این روزا به خاطر سنگین شدنم یکم سختم رفتن به جایی تند تند اب می خورم و  گرمم می شه . دختر گلم انشاالله زودی به دنیا بیایی و تنهایی ها ی مامان زری را پر کنی . چون من  خیلی سخت تنهایی برام . روزا که بابایی سرکاره دوست دارم یکی باش و بهم برس غذا را بهم آماده بده و لی چون مادر جونی اصفهان و تو خاله هم نداری . مامانی مجبوره کاراش را خودش بکنه . این روزا هم می گذره عزیزم وتک تک لحظاتش برام خاط...
7 مرداد 1391

بابای نورا مهربان ترین بابای دنیاست

دخترم هر روز که میگذره بیشتر بی تابت میشم .این روزا که بد جوری دارم با سختی ها تو زندگی دست و پنجه نرم میکنم دلم خوش به اینکه بیای و با خودت اینقدر برکت بیاری که از اومدنت نهایت لذت ببرم آخ دخترم چقدر فکر کردن بهت لذت بخش ......اندازه همه خوبیهای دنیا عاشقتم   نویسنده :بابا مصطفی
4 مرداد 1391

دل نوشته مامان زهرا

سلام مامانی دخترم نمی دونم الان که این وبلاگ را برای اولین بار خودت می خونی چند سالته . عزیزم من الان توی ماه هفت بارداری قرار دارم یعنی دقیقا 28 هفته و 5 روزمه . الان ماه رمضونه . من با تکونهای ناز نازی تو طول روز مشغولم . بابایی هم الان دانشگاه. دعا کن این یه ترم باقی موندش هم انشالله تموم بشه . و راحت بشه . خوب زود ازدواج کردن این چیزها را هم داره. فردا نوبت دکترم دختر گلم من و با با جونت انشاالله می خواییم باز صدای تپیدن قلبت را بشنویم عزیزم نمی دونی چقدر لذت بخش وقتی قلبت می زنه و یا وقتی که روی شکمم را نگاه می کنم و حرکات را دنبال می کنم دخترم . خیلی از خریدات را ازنجام دادیم دخترم امروزی مادر جونت رفته ساک لوازمت را خریده ما...
3 مرداد 1391